نوشته شده در ساعت 17:33
توسط نویسنده ای دیگر وجود ندارد
|
درباره ي من
این روزا نمیدونم چی عجیب روی دلم سنگینی کرده و نمیذاره بغضی که به زحمت و با چنگ زدن خودشو ته گلوم نگه داشته بیفته پایین. او تونسته تمامه آرزو های "آرزو"رو زیر قدم های خیسش له کنه شاید تلخی زندگی انقدر بشه که یک لیوان قهوه تلخ مثل یک شیرکاکاوو داغ توی سرمای بی کسی گرمت کنه.....